درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : سید دانیال آصف
موضوعات
نظرسنجی
میخواید اول کدوم داستان رو بزارم؟







میخواید اول کدوم داستان رو بزارم؟







جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
Sonic and avatar




سریع برید به ادامه که این قسمت.....
اکشنه!البته نه همه جاش.حالا شما برید...

در قسمت قبل من زمرد سبز رو از شدو دزدیدم و اونو رو ماه زندانی کردم و همینطور در حال پرواز که بودم،گم شدم.ادامه:

_وای خدا الان چیکار کنم؟؟؟؟گم شدم!!!!!نمیشد همون موقع با نارنیا میرفتم دیدن دیگران که اینقد توی دردسر نیفتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یکم به دور و برم نگاه کردم.خیلی عجیب بود.یکم صحرایی بود ولی سنگ هاش شکلاشون عجیب بود.

_عه اون سنگرو نگاه.روی هواس!

رفتم زیرش.هیچی زیرش نبود.واقعا داشت پرواز میکرد.

_نکنه افراد اواتاری اومدن میخان منو اذیت کنن؟

یکم با خودم فکر کردم و بعدش یه لبخند زدم و گفتم:من الان میتونم اینجا خوش بگذرونم!

اومدم با سنگ افزاری یکی از سنگ هارو تبدیل به مجسمه خودم کردم.

_ایول!نگاش کن چقد خفنه!!

یه نگاه مهندسی بهش انداختم.

_همممممم.....یه چیزی کم داره....اها فهمیدم!!!

با سنگ افزاری روی سرش یه تاج درست کردم.یه شنل پادشاهی هم پشتش گذاشتم.

_حالا شد!فرمانروا شانو!اما بازم یه چیزایی کم داره.....الان اونارو هم درست میکنم!
با سنگ افزاری جلوی مجسمه دوتا خدمت کار که زانو زده بودن درست کردم.بعد یه عصای پادشاهی تو دستش گذاشتم یه جوری که انگار داره با عصا میزنه تو سرشون!

_حالا شد یه چیز عالی!من یه بار همچین چیزیو برای سه ماه تجربه کردم.اما حیف که تحرک نداشتم.

بعدش گفتم:حالا چیــکار کنیم؟؟؟

بعد دونه دونه رفتم هر کدوم از سنگا رو تبدیل به مجسمه یکی از شخصیت های سونیکی کردم.حالا شما تمام این حرکات رو در یه فیلم سریع شده ی پنج دیقه ای تصور کنین!

_ایول ب من!باید اینجا رو موزه درست کنن!موزه مجسمه های دست ساز شانو!

بعدش گفتم:خب دیگه بسه باید برگردم شهر!

پرواز کردم به سمت بالا و از جو زمین بیرون رفتم.داشتم زمین رو نگاه میکردم و دنبال شهر میگشتم.همینطور که در حال نگاه کردن بودم یه صدای عربده کشی اومد و زهرم ترکید.

_الله اکبر!این دیگه صدای چی بود؟یعنی میتونه صدای داد و بیداد شدو باشه؟اخه امکان نداره چنان دادی بزنه که صداش از فاصله سیصد هزار کیلومتری بیاد!

یهو به خودم اومدم و دیدم یه کوچولو با ماه فاصله دارم.

_عه؟من چطوری یهو اومدم اینجا؟بیخی مهم نیست.

شدو:یـــــــارو نمیخوای منو ازاد کنی؟

_چه خبرته شدو جان؟این عربده کشیا چیه؟از تو بعیده!

_لاقل یه اب و غذایی بزار از گرسنگی نمیرم!

_الهی بمیرم شدو جون گرسنش شده!راستی تو توی اون سبزه زار تمام این مدت چی میخوردی؟

_به شما مربوط نیست!

_من فکر می کنم تمام اون مدت اونجا سبزه و علف میخوردی!

میخواستم آزادش کنم ولی میترسیدم دنیا رو به اخر برسونه......به خاطر همین بین دوراهی گیر کرده بودم.ولی اخرش تصمیم گرفتم ازادش کنم.

_بیا بابا.حالا ازادی و میتونی هر جایی بری!

یهو شدو حلقه هاشو از دستاش در اورد.

_چیکار داره میکنه؟

یهو شدو کل بدنش قرمز شد و مردمک چشمش محو شد و گفت:کیــــا......

_یـــــــــــا حضرت شوش دانیال!!!!!!!!!!!!!!!الان میترکه!

_کـــــــــیاس .......بلست!

و ناگهان همه جا منفجر شد و بنده هم در رفتم تا اثرات خرابی به به من اسیب نرسونه....!

_اوف!لامصب بی اعصابه!اروم نداره!

یهو دیدم یه نور زرد داره طرفم میاد.

_هی!شدو چجوری سوپر شد!اون که زمرد هارو نداره!

یهو دیدم که نه.اون سوپر شدو نیست.اون یه شهاب سنگ بزرگه!

_اینجا رو من فرار نمیکنم.من باید مقاومت کنم و با قدرت سنگ افزاری این یارو رو بترکونم و به عنوان یه قهرمان زمین رو نجات بدم!

با تمام قدرت و زور،سنگرو کنترل کردم.خیلی سنگین بود و هنوز با سرعت داشت به طرفم میومد!

_مـــن  نمیزارم بخوری زمین!.....شهاب سنگ کثیف!تو چقدر سنگینی!

و یهو خیلی بهم نزدیک شد   و دیدم که خیلی بزرگتر از این حرفاس.تمام قدرتمو به کار بردم.تمام بدنم سفت شده بود....داشتم مقاومت میکردم.من میتونستم مثل یه شرور اون رو به حال خودش رها کنم و بره زمینو نابود کنه.

ولی نمیخواستم شخصیت های مورد علاقم یعنی سونیک نابود شه.پس تمام زورمو زدم.یهو دیدم یکم شهابه سبک تر شده.کنارمو دیدم.شدو داشت بهم کمک میکرد.

_شدو!!!ایول به تو!

_مگه من میزارم زمینی ها نابود شن!

_من میدونستم تو از این ادما نیستی!

هردوتاییمون با تمام قدرت جلوی شهاب سنگو داشتیم میگرفتیم.اخرش من ضربه نهایی رو زدم و شهاب تیکه تیکه شد  این ور و اون ور پرت شد.دستمو به علامت لایک به شدو نشون دادم و اونم همینطور.

من:نزدیک بودا

بعد با خودم گفتم:امیدوارم زمینی ها متوجهش نشده باشن وگرنه مسابقه تاخیر میفته.

_خب شدو کار نداری؟من رفتم.

_حدافظ.

رفتم به سمت شهر.یهو دیدم یه جماعت جمع شدن و دارن سروصدا و خوشحالی میکنن.

_شوخی نکن!

یکم پایین تر رفتم.احساس افتخار داشتم.ولی......میدونین چیشد؟میدونین مردم داشتن کیو صدا میزدن؟

_شدو!شدو!شدو!

_خب بهتر.من میرم بینشون.من که کاری نگردم از نظر اونا.پس میرم.

همین که رفتم بینشون،همه میکروفون ها و موبایل ها و ظبط و هرچی بود اومد طرفم.

_شدو!شما با چه انگیزه ای این کارو انجام دادین؟

_شدو جان!چجوری....

_شدو!

من :ای بابا من که شدو نیستم!شدو اونجاس داره میاد!من شدو نیستم.

همه اونا منو ول کردن و رفتن طرف شدو.من یه نفس عمیق کشیدم:اخییییییش!

یهو دیدم یه یارو با کت شلوار و موی سفید و چاق داره میاد سمت من.اون رییس جمهور بود!

رییس جمهور:سلام به شما.فکر کنم  شماهم مثل سونیک یه خارپشت قدرتمتد باشید.

منم با بی حوصلگی گفتم:بله.......

_من شمارو دعوت میکنم به مسابقه.

_میدونم بابا.خودم قبلا دعوت شدم.فقط خواهشا مبارزه رو همین امروز شروع کنین.

_متاسفم نمیتونیم.مجبوریم فردا شروع کنیم.

با خودم گفتم:عجیبه.....اون که میدونه من و شدو اینکارو کردیم.....پس چرا نمیخواد همین الان زمرد قرمزو بده؟

و بعد پرواز کردم و از اونجا رفتم.

_عجب روز عجیبیه امروز...

در حال پرواز بودم که یهو یه این رو شنیدم:سلام....شانوی مثلا قدرتمند!

حدس بزنین کی بود.استرونگ بود!یه کم ترسیده بودم.ولی حرکات اواتاری رو بلد بودم میتونستم شکستش بدم.

_سلام استی جون!!!

_اماده ی یه مشت و مال و سه ماه بیمارستانی دیگه هستی؟؟؟

_حالیت میکنم.

با باد افزاری دور سرش استرونگ ی حباب کوچیک درست کردم.خواستم نفسشو بگیرم بعد بکشمش.

_هههه!نابودت میکنم استیه!

اما دیدم استرونگ خیلی ریلکس داره بهم نگاه میکنه و هیچیش نمیشه!

_عه؟یعنی چی؟یعنی تو نفس هم نمیکشی؟؟؟؟؟مثل این که باید بریم نقشه ی بعدی رو عملی کنیم.

_من که میدونم تو نمیتونی با من کاری کنی!

با خاک افزاری دور استرونگ یه اتاقک سنگی و خیلی محکم درست کردم که گیر کنه.ولی یه مشت محکم زد و اتاقک پودر شد.

_ای لعنتی!تو خیلی قوی تر از این حرفایی!
یهو به ذهنم رسید برق افزاری کنم.یعنی من هم همچین قدرتی داشتم؟اره دیگه.هر اواتاری این قدرت رو داره.پس ما رفتیم تو فاز برق افزاری.دستامو بین هم تکون دادم.یه جریان الکتریسیته بین دستام ایجاد شد و یهو تبدیل به یه برق قوی شد.

_بگیر که اومد استی!

برق رو به طرف استرونگ شلیک کردم.برق به استرونگ گرفت و پرت شد زمین.

_اییییییول!بالاخره ضربه خودمو بهش زدم!

رفتم بالا سرش.چشماش بسته شده بود.رو شکمش هم یه علامت سیاه بود.همون علامت برق گرفتگی!

_کشتمش!ایول!دشمن درجه یکم کشته شد!

یهو اون علامت برق گرفتگی محو شد.

_جان؟؟؟؟؟

و استرونگ چشماشو باز کرد.با دستش محکم پامو گرفت و سریع بلند شد و منو پرت کرد.

_یا علـــــی!تو که کشته نشدی!

سریع خودمو رو هوا نگه داشتم.استرونگ که داشت نفس نفس میزد،گفت:حالیت میکنم.

همون جا غیب شد و بالا سرم ظاهر شد.گفتم:ایندفه نمیتونی منو بیمارستانی کنی!

خواست مشت بزنه ولی دستشو گرفتم.

_خارپشت بی خون وهوای بدردنخور!

با فلز افزاری اون دستکش فلزی که داشت رو کنترل کردم.

من:چرا زود تر به ذهنم نرسید؟؟؟؟

به دست و پاهاش این فلز ها بسته شده بود و من تو ذهنم جرقه زد که مثل یه عروسک کنترلش کنم×

استرونگ:چیکار داری میکنی...!ولم کن!!

_ههههههه نگاش کن عین چی داره میرقصه خخخخ!بالاخره نقطه ضعفتو پیدا کردم!

_اره جون خودت.

و یهو غیب شد و اون پایین ظاهر شد.

_ای بابا این یکیو محاسبه نکردم!کاش میشد منم مثل اون غیب شم.

یهو به ذهنم رسید چند تا تیکه سنگ به استرونگ پرت کنم و بعد اون سنگ هارو به سمت من پرت میکنه ولی من با سرعت برق جاخالی بدم.

یه تیکه سنگ خیلی بزرگ ورداشتم.اونارو به چند تیکه تقسیم کردم و به سمت استرونگ پرت کردم.

_بگیر که اومد!

_هه.باز این کارو کرد.

سنگارو دونه دونه داشت به من پرت میکرد.ولی من با سرعت برق داشتم جاخالی میدادم.یهو یه قدرت دیگه استرونگ رو کشف کردم.اون میتونست مثل سیلور با ذهنش اشیا رو کنترل کنه!

­_من اینجام یارو!!!

_میزنمت!

بهم پرت کرد و یهو با سرعت برق به یه محل دیگه رفتم.

_هی!مگه تو هم غیب میشی!؟؟!؟!

_بعله چی فکر کردی.

_نابودت میکنم!

دوباره چند تیکه سنگ رو با تمام قدرت پرت کرد  و من جاخالی دادم.همش بهش سنگ میدادم و اون تیکه تیکش میکرد و پرت میکرد به من....اینقد این کارو کرد تا خسته شد و به نفس نفس زدن افتاد.

_وای...چقد.....تو...سریعی!

منم که دست به سینه بودم و یه ژست خاصی گرفته بودم،گفتم:بعله دیگه اینجوریاس.

_ولی جنگ ما هنوز تموم نشده.دیگه بازی بسه.

منم با یه حالت تمسخر گفتم:اواااااا تمام این مدت داشتیم بازی میکردیم؟؟؟؟؟

_خفه شو...حالیت میکنم!

و یهو داد زد.جوری که انگار میخواد سوپر شه.یهو زمین دور و برش تیکه تیکه شد و اومد هوا.یه هاله ای دورش ایجاد شد.

_چیکار داری میکنی!
یکم خنده ی شیطانی کرد و گفت:نابودت میکنم خارپشتک!

یهو رنگ بدنش تغییر کردو بنفش شد.بعد رنگش تغییر کرد به خاکستری.همین طور رنگش در حال تغییر بود.و در اخر سیاه شد و مردمک چشمش محو شد.

منم که یجورایی ترسیده بودم،گفتم:داره تبدیل به چه موجودی میشه!

انگشتای دستش محو شد.بع پاهاش محو شد و روی هوا پرواز کرد.شکلش داشت خیلی عجیب میشد.دماغ و پوزش محو شد.بعدش گوش ها و تیغ های پشتش.یه صدای عجیب از خودش در می اورد.دیگه اصلا استرونگ نبود.یهو تو شکمش یه دایره ای ظاهر شد و داخل اون دایره همون استرونگ بود که انگار گیر افتاده بود و داشت سعی میکرد خودشو ازاد کنه.تازه اون موقع فهمیدم چی شد.استرونگ در واقع یه خارپشت عادی بودو با کسی مشکل نداشت.یه روح عجیب غریب وارد بدنش شده بود و اون رو تبدیل به یه موجود پلید کرده بود.

اون روح:و تغییر شکل من...تموم شد...دیگه هیچی جلوی منو نمیگیره.

_اون استرونگ اصلی رو نجات میدم!

پریدم به سمت شکم اون روحه ولی از توش رد شدم و با مخ خوردم زمین.

_تو دیگه چجور روحی هستی!با استرونگ اصلی چیکار کردی!همین الان آزادش کن!
_خوابشو ببینی.تو دیگه نمیتونی منو شکست بدی!

با اون دست عجیبش پامو محکم گرفت.منو توی هوا چرخوند و پرتم کرد اون دور دوراو داد زد:بهت فرصت میدم!پیام منو به دوستات برسون و بگو که مرگشون نزدیکه!

پایان قسمت بیستم.





نوع مطلب :
برچسب ها : sonic and avatar،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 22 مرداد 1394 :: نویسنده : سید دانیال آصف
نظرات ()
جمعه 23 مرداد 1394 05:41 ب.ظ
یه سر به این وب بزن بد نیست ای آواتاریه مال خودمه ببین خوبه ؟ یا نه ؟
سید دانیال آصفعالی مثل گلابی
جمعه 23 مرداد 1394 12:16 ق.ظ
قشنگ بود من یه مدت مسافرت بودم ندیدم شرمنده راستی ما هم قدرت داریما
سید دانیال آصفقدرتاتو یادم رفت.الان چک میکنم
پنجشنبه 22 مرداد 1394 10:15 ب.ظ
خیلی بدی الماس شدورو چرادزدیدی مگه تو داستان خودت الماس نداشتی . یه وقتایی تو آپاراتم برام نظر بگذار
سید دانیال آصفمیخواستم همه ی زمرد هارو جمع کنم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر