تبلیغات
Sonic and avatar - sonic and avatar قسمت بیست و سوم
 
Sonic and avatar
جمعه 20 آذر 1394 :: نویسنده : سید دانیال آصف
به ادامه بروید که... چرا بروید میگم؟یه نفر بیشتر نیس که داستانمو میخونه!پس برو ادامه و قسمت بیست و سوم رو بخون!

              در قسمت قبل،من با شدو مبارزه کردم و شکستش دادم.و با یه زمرد تقلبی گولش زدم و رفت پی کارش.بعد مبارزه بین من و نارنیا بود و من رفتار نارنیا رو خیلی عجیب و شیطانی دیدم و شک کردم که اون روح لعنتی  رفته تو جلدش.ادامه:

نارنیا،یه ماده قرمز بهم پرت کرد و جاخالی دادم.واقعا از تعجب شاخ در اورده بودم.

من:اهای اون روحه چیز!همین الان از جلد نارنیا میایی بیرون!

نارنیا یه خنده ی شیطانی کرد و گفت:فک کردی اون روحه اومده تو جلد من؟نخیر!من میخام ازت انتقام بگیرم!نیمدونی چقد اذیتم کردی!چقد!

_بابا فقط اون موقع میخواستی بلیزو ببینی در رفتم دیگه چیکارت کردم؟

_داشتی منو به اگمن میفروختی!

_حالا فقط این دو تا!من تورو میشناسم.میدونم به این راحتیا عصبانی نمیشی.من میدونم اون روح رفته تو جلدت.نمیزارم تو هم مثل استرونگ گیرش بیوفتی.من نجــــــاتــــــــت مـــــــیدم!

با سرعت به سمتش رفتم. هر چی پرت میکرد و جادوگری میکرد جاخالی میدادم.رسیدم بهش و محکم کتفاشو گرفتم.

_ببین نارنیا.این منم شانو.سعی کن بر خودت مسلط شی.نزار اون روح لعنتی تو رو گیر بنداره!

یه خنده ی شیطانی کرد و سرشو داد بالا.دهنش باز شد و یه دود سیاه از دهنش زد بیرون و نارنیا بی حال شد.

اون دود سیاه شکل روح رو گرفت.

روح:میــــــکشمت!تو و امثالتو میکشم!تو دوستات!دوست عزیزت نارنیا رو!همه رو همه!

_اون دوست عزیزم نیست.من وظیفم بود که نجاتش بدم.هر کس دیگه ای بود نجاتش میدادم.من تورو شکـــــــــست میدم!نمیزارم حتی نزدیک دوستام بشی!خیلی خوش خیالی اگه فک میکنی میتونی مارو شکست بدی!

پرواز کردم و نارنیا رو بردم سمت سونیک اینا.

من:مراقبش باشین.

سونیک:شانو!بزار بیام کمک!

و من بدون این که هیچی بگم رفتم سمت روح.و یهویی با حالت شوخ گفتم:راستی اسمت رو بگو من اینقد بهت نگم روح لعنتی!

اون روحه یه خنده ی شیطانی کرد و گفت:با زندگیت و دوستات خدافظی کن که ابلیس همشونو میکشه!

باز هم یه خنده ی شیطانی کرد.یهو هوا ابری شد.از اون ابرای سیاه!طوفان های بزرگی ایجاد شد.همه مردم جیغ میزدن و اون ور و این ور می دویدن!و ابلیس همینطور میخندید و تغییر شکل میداد!

من داد زدم:همگی خونسردیتونو حفظ کنید!خیلی اروم و بدون این که همدیگرو له کنین اینجارو ترک کنین!وگرنه با مرگ سلام کردین!

مردم با کمک چند تا از بروبچ سونیکی از محل مبارزه رفتن.یهو یه فکر خیلی عالی به ذهنم رسید.یه لبخند شیطانی به لبام اومد و داد زدم:همینه!ما سوپر میشیم!من!سونیک!سیلور!و اگه هم شدو اومد!اون زمرد قرمز هم همین الان باید از رییس جمهور بگیرم!آرهههه!بالاخره شانو خارپشت خودشو نشون میده!

سریع سمت خونه رفتم.رفتم تو اتاقم و اونجایی که 6 تا زمرد رو قایم کردم.با سنگ افزاری همشونو ورداشتم و دوباره رفتم سمت محل مبارزه.

_فکرشو بکن!اگه بتونم سوپر شم!میتونم قدرت خیلی خیلی بالایی رو حس کنم!اره!قراره حسابی حال کنیم!

رسیدم به اونجا.من رو هوا معلق بودم و زمردا دورم میچرخید.یهو همه نگاها سمت من جلب شد.زمردا درخشان شدن.یهو از یه جا زمرد قرمز در اومد و به زمرد های چرخان پیوست.سونیک و سیلور اومدن سمت من.کنار هم قرار گرفتیم.به هم نگاه کردیم و سرمونو تکون دادیم به معنای:وقتشه

چشما بسته شد.حس خفنی داشتم.و یهو..... محکم چشارو باز کردیم و تبدیل شدیم به سوپر سونیک و شانو و سیلور!

من:همینه!من سوپر شدم!داداشا،بریم؟

_بریم!!!!

پرواز کردیم به سمت ابلیس.

من:ببین!من دوستای بامرامی دارم که تا اخرش با منن!و همانند من خیلی قدرتمندن!مخصوصا وقتی سوپر میشن!با زندگیت خدافظی کن!

ابلیس یه نگاهی بهمون انداخت و بازم خندید و گفت:چند تا جوجه فسقلی ابرنگ زدن به خودشون مثلا قدرتاشون زیاد شده میخان منو شکست بدن!

سه تایی،دستامونو مشت کردیم.و مثل سوپر من،پرواز کردیم سمت ابلیس . اما از توش رد شدیمو از اون طرفش اومدیم بیرون

_چی؟

ابلیس:فکر کردین میتونین به من ضربه بزنین!

من سعی کردم با قدرت های خاک و اتش و اب و باد افزاری بهش ضربه بزنم اما چیزی نشد.

سونیک:بزار من سعیمو بکنم.

سونیک کلی دور روح چرخید.اما چیزی نشد.چیزایی پرت کرد،اما بازم چیزی نشد.

ابلیس همینطور در حال خنده ی شیطانی بود.

سیلور:نوبت منه!

سیلور سعی کرد با قدرت ذهنش ابلیسو کنترل کنه.یه کوچولو از ابلیس ابی شد که اونم سریع از بین رفت.

من:یعنی چی!ما این همه سعی کردیم و سوپر شدیم،اخرش هیچ؟نه امکان نداره!ما باید از تمام قدرتامون استفاده کنیم!ما نباید نا امید شیم!

ابلیس:بِلَه بِلَه بِلَه!(ادا در اوردن!)فکر کرده کیه!اصن حتی یه کوچولو فکر شکست دادن منو نکن!فسقلی جوجه!

یهو،نارنیا، با حالت سوپری اومد بیرون.چشام چهار تا شد!

نارنیا خیلی اروم:نمیزارم دست به دوستام بزنی!

من:نارنیا تو هم سوپر میشدی؟عجب.......

ابلیس یه خنده ی شیطانی کرد و گفت:اینا که پسرن هیچ کاری نتونستن بکنن.حالا یه دختر میخاد منو شکست بده؟

من:هی!دخترا رو دست کم نگیر!

نارنیا پرواز کرد به سمت ابلیس.با قدرتای جادوگریش،یه اشعه سبز از دستش بیرون زد.این اشعه خورد به ابلیس و اروم اروم کل ابلیس رو کمی سبز کرد

ابلیس:نه!!!!!

نارنیا دستاشو اروم اروم شبیه به آب افزاری تکون داد.اون سبزا ابلیس رو داشتن کنترل میکردن و در واقع نارنیا داشت ابلیسو کنترل میکرد و ابلیس همینطور ناله میزد.

من اروم:نه بابا دمش گرم!

نارنیا قیافه خیلی جدی داشت.ابلیس کم کم داشت کوچیک میشد.ناله هاش بلندتر و بلندتر میشد.از حرکاتش معلوم بود خیلی داره سعی میکنه حودشو ازاد کنه اما فایده نداشت.

من:دیدی ابی؟(مخفف ابلیس!)دیدی یه دختر رو دست کم گرفتی و حالا داره تورو میکشه؟دیدی!؟!

ابلیس کوچیک تر و کوچیک تر شد که یهو یه داد خیلی بلندی زد که همه جا رو لرزوند و زهرم ترکید.و یهو اون اشعه ی سبز از بین رفت و ابلیس ار دفعه ی قبل هم بزرگ تر شد.

چهارتایی(من و نارنیا و سونیک و سیلور):چــــــــــــــــــــــــــی؟؟؟؟

ابلیس داد زد:تو نبـــــاید منو شکست بدی!!!!!!! نــــــباید!من همتونو میکشم!دیگه تحملم تموم شده!دیگه نمیخوام همش تماشاتون کنم و کوچیکتون کنم!من اوووووومدم!

و ابلیس یه ضربه ی خیلی محکم به نارنیا زد و نارنیا پرت شد رو زمین و از هوش رفت.

من:نــــــه نارنیا!!!!!

و سسریع پرواز کردم به سمت نارنیا اما ابلیس یه ضربه محکم دیگه زد و منم پرت شدم زمینو از هوش رفتم.........

چشامو باز کردم.دیدم همه جا با خاک یکسان شده و پر از خون شده.چشام چهار تا شد.

_چی شد؟

یکم که دقت کردم،دیدم جنازه ی خیلیا رو زمینه.جنازه ی همه تماشاچیا...... جنازه ی دوستای سونیکی...

اینارو که دیدم،خشکم زد.نمیدونستم چه واکنشی نشون بدم.آیا واقعا حقیقت داشت؟یا دوباره از اون کابوسای عجیب غریب دیده بودم؟

_نه بابا!خوابه همش!من که میدونم اونا یه جوری شکستش میدن!این سرنوشت همچین پایانی نداره!پایانش با یه خوشیه!ایشالله که قدرتا به صورت معجزه ای زیاد میشه و همگی شکستش میدیم!الان یه انفجاری چیزی میشه بیدار میشم!اره بابا!

با لبخند یکم قدم زدم.خیلی راحت از کنار جنازه ها میگذشتم و واس خودم اهنگ میخوندم.

_ای بابا چرا فاجعه ای رخ نمیده!مث که باید خودم دست به کار شم!

با خاک افزاری،یه تیکه سنگ خیلی بزرگ ورداشتم و اوردم بالام.

_خب.1....2.....3!

سنگو ول کردم.ژست کسیو گرفتم که زیر بارونه و دستاشو باز کرده.سنگ،یه میلی متر من شد که یهو بیدار شدم.دیدم روی یه تختم.بقیه جاهام تاریک بود چیزی معلوم نبود

_خوبه!شکستش دادن!منم اوردن بیمارستان الان با خیال راحت دراز میکشم!

یهو یه صدای مرموزی اومد:اره.....الان تو بیمارستانی...خیالت کاملا تخت باشه...مثل تختی که روش دراز کشیدی!

_ام،....اقای دکتر؟خوب شد اومدین

یهو چراغ روشن شد.چشم چهار تا شد.کاملا برداشت غلطی داشتم.اونجا مخفیگاه اگمن بود،من روی تخت شکنجه بودم و با طناب بسته شده بودم و جلو روم،اگمن خان تشریف داشتن.

_عه؟؟؟؟؟؟من اینجا چیکار میکنم؟؟؟؟؟؟

_وقتی که ابلیس تورو انداخت و بیهوشت کرد،من با روشی زیرکانه بدون اینکه بفهمه تو رو ورداشتم و اوردمت اینجا.

_خب!دستت درد نکنه!فقط بگو بهم چی شد!همینو ازت میخام!

اگمن یه خنده ی شیطانی کرد و گفت:یه شرور هیچوقت اینچیزارو نمیگه!

_توروخدا فقط بهم بگو که چیزیشون شده یا نه!

اگمن بدون این که چیزی بگه،بازم خندید.یه دستگاه لیزر که بالا بود رو اورد پایین.

_با کلی تحقیقاتو هفت زمرد و تلاش،بالاخره تونستم ساختار قدرتاتو بفهمم.و دستگاهی اختراع کردم که میتونه قدرتاتو بگیره!و بعد،این قدرتو انتقال میدم به این ابر ربات!

_نع!نمیزارم قدرتامو بگیری!به هیچ وجه ممکن!

سعی کردم که خودمو از اون طنابا ازاد کنم،اما هیچ فایده ای نداشت

اگمن:با این طنابایی که ساختم،بمب اتم هم از بینش نمیبره!اصن سعی نکن فرار کنی!

اگمن روی دکمه هایی که روی لیزر بود،زد.دستگاه فعال شد.نوکش درخشان شد و یهو یه لیزر ازش بیرون زد و خورد به بالای سرم.و این لیزرو اروم اروم می اومد پایین.

من:نــــــه!قدرتامو نگیر!توروخدا این کارو نکن!!!بهت پول زیادی مــــیدم!

_دیگه برای این حرفا دیره.......

من که سعی میکردم خودمو ازاد کنم،گفتم:توروخدا قدرتامو نگیر!اینا برام از زمردا و دوستامو نارنیا و همه مهمتر هستن!

اگمن فقط میخندید و منتظر بود لیزر بهم برسه.

_قدرتامو نگیر!نگاه کن!به جای این کارا،من خدمتکارت میشم!بهت کمک میکنم که تمام جهانو بگیری و امپراطوری کنی!

یهویی اگمن چشاش گرد شد و گفت:چی؟

 لیزر یه میلی باهام فاصله داشت که داد زدم:مــــــــــــــــن خدمتکارت میشم!

اگمن سریع دستگاهو خاموش کرد:جدی میگی؟

_اره!!!!

اگمن:اهاییی ربات!اون دروغ سنجو بیار!

_چشم قربان.

دروغ سنجو براش اوردن.سیماشو بهم وصل کرد.

_نه!مثل که داره راست میگه!

پایان قسمت بیست و سوم.  

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 7 دی 1394 08:29 ب.ظ
no!i am exit at the r.i.p
سید دانیال آصفAre you zombie?
دوشنبه 7 دی 1394 11:55 ق.ظ
نه.هیچی یادم نیست.
سید دانیال آصفکند ظحن الزایمری:/
یکشنبه 6 دی 1394 08:06 ب.ظ
ای عاص و پاس بیا وب نظرا رو جواب بده.
در ضمن تیزوشان میخوندی من خبر نداشتم؟
اب زیر کاه مثل من نفهمیده میری تیزهوشان
سید دانیال آصفاقو منو بحذف مگ شما خبر نداری من از سونیک زده شدم؟تیزحوش هستم اما نمیرم:/تنبلم!
اقجون من قبل شروع مدارسم بهت گفتم تیزهوشان. میرم!یادت نی؟
یکشنبه 29 آذر 1394 03:14 ب.ظ
خودت چی فکر می کنی
یکشنبه 29 آذر 1394 03:12 ب.ظ
خودت چی فکر می کنی
یکشنبه 29 آذر 1394 03:12 ب.ظ
خودت چی فکر می کنی
جمعه 27 آذر 1394 05:57 ب.ظ
سید دانیال آصفwhy you are laughing?
شنبه 21 آذر 1394 11:52 ب.ظ
آره بابا می فهمم مامان منم این طوریه
جمعه 20 آذر 1394 04:15 ب.ظ
منظورت از یه نفر منم ؟؟؟ مطمئنم خیلی ها هستن میان و داستانت رو می خونن ولی نظر نمی دن
سید دانیال آصفبله منظورم تویی
جمعه 20 آذر 1394 04:09 ب.ظ
ایول عالی بود سعی کن قسمت بعدی رو زودتر بنویسی
سید دانیال آصفنه دیگه.....تیزهوشانم شروع شده دیگه بابام مبگه خبری از تلکونوژی(تکنولوژی!)نیستش ولی فکر نکنم حرفش صحت داشته باشه بار ها و بار ها با جدیت گفته ولی یکم بعدش اصن انگار نه انگار چیزی گفته!میفهمی که چی میگم؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : سید دانیال آصف
موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :