تبلیغات
Sonic and avatar - داستان همگانی!
 
Sonic and avatar
جمعه 30 تیر 1396 :: نویسنده : سید دانیال آصف
شاید با خوندن عنوان با خودتون بگید داستان همگانی دیگه چیه؟
راستش چند وقت پیشا تو سایتای مختلف میگشتم،یه فروم(انجمن) دیدم که طرف یه پنج خط داستان نوشته بود و از خواننده ها خواسته بود تا اولین نفری که اینو میخونه ادامه داستان رو بنویسه و کامنت بزاره،نفر بعدی هم ادامه کامنت و ... همینطور ادامه میدن.منم دیدم چیز جالبیه و میخوام که شمام همینکارو کنید.
من اینجا پنج شیش خط داستان می نویسم،اولین کسی که اینو میخونه،ادامش رو بنویسه و تو همین پست کامنت بزاره.و چون نظرات شما بدون تایید نمایش داده میشه،نفرات بعدی باید اخرین کامنتی که داده شده رو بخونن و ادامش رو خودشون بنویسن.اینجوری یه داستان میشه که همه توش سهم دارن و ممکنه خیلی هم قشنگ شه!ایده جالبیه نه؟

حالا میریم سراغ قوانین:
1-هرکسی حداقل 2 خط و حداکثر 6 خط مینویسه.
2-داستان رو یجوری ننویسید که تموم شه،ادامه دار بنویسید تا نفر بعدی بتونه بنویسه.داستان رو خودم هروقت شد پایان میدم.
3-آوردن شخصیت آزاده،ولی سعی کنید خیلی کم بیارید.
4-هرکسی میتونه چند بار نظر بده و ادامه داستان رو چند بار بنویسه،اما نه پشت سر هم،صبر کنید حداقل دو نفر دیگه ادامه بنویسن و شما دوباره ادامه رو بنویسید.
5-سعی کنید داستان خیلی عجیب نشه و روی روال طبیعی راه بره.
6-داستان رو یهویی عوض نکنید،آروم آروم!
7-سعی نکنید داستان رو خیلی به نفع خودتون(شخصیتتون) بنویسید.
8-لطفا به اخرین کسی که ادامه داده احترام بزارید و در داستانش تغییری ایجاد نکنید و سعی کنید بفهمید طرف چی خواسته و اونو بنویسید.
9-توی میهن بلاگ،آخرین نظرات همیشه بالاترین نشون داده میشن.یه وقت نرید پایین و ادامه اولین نظر رو بنویسید!!!
_____
این بود قوانین.
حالا متن داستان:
شب بود و بارون شدیدی میبارید.مردم چتر به دست توی خیابونا راه میرفتن.چاله ها پر آب بود و از لبه چتر مردم آب شر شر میرخت پایین.شهر آروم بود.یهو صدای جیغ یه زن بلند شد و گفت:کیفمممم!!دزدیدنش! دزد با سرعت از زن دور شد که یهو یه سایه افتاد روش و انداختش زمین.کیفو از دست دزد گرفت و با دستش گردن دزد رو محکم گرفت و با صدای بم و آروم گفت:دفعه بعدی که خواستی دزدی کنی حواست به نگهبان شهر باشه...!
اون سایه که شکل خارپشت بود،دزد رو ول کرد و دزد فرار کرد.سایه سمت زن رفت و کیف رو بهش داد.زن گفت:ممنونم قهرمان من! اون سایه کمی جلوتر اومد و نور تیر چراغ افتاد روش.اون کسی نبود جز...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 18 تیر 1397 06:18 ب.ظ
منم ادامه میدم
در حالی که شانو محاسره شده بود رئیس دزد ها
ضاحر می شود فردی با چشم های قرمز و شمشیری به بزرگی تیر چراغ برگ یک دشمن قدیمی
فرد:دزدی امشب بی دلیل نبود نه تا وقتی تو زنده هستی
شانو:نه تو چطوری زنده هستی
فرد:اره من بلاخره برگشتم به من میگن ...
خوب بود ادامه بدید
پنجشنبه 24 خرداد 1397 02:25 ب.ظ
راستی صلاه نینجایی ستاره پرنده هم خوب بودا چاقو سه تیق نانچیکو
پنجشنبه 24 خرداد 1397 02:21 ب.ظ
شانو در حالی که تمرین میکرد همیشه با دوستانش هم وقطی میگذروند بن که خیلی کنجکاو شده بود که شانو چیکار میکنه یک روز به طعقیب اون پرداخت شانو مثل بقییه یه مردم توی شهر راه می رفت و هنگام شب هم مثل گذشته به نجات مردم می پرداخت که همان شب یک نفر به دزدی میپردازد و هنگامی که شانو قصد جلو گیری از ان را میکند افراد زیادی با وسیله ای بزرگ و مخوف اورا دوره میکنند و...

سلام دوستان من اومدم

ادامش با شما
سید دانیال آصفباورم نمیشه در حالی که همه تو تلگرامن هنوزم هستن کسایی که میان سراغ وبلاگا!
پنجشنبه 27 اردیبهشت 1397 11:23 ب.ظ
شانو شروع به دویدن میکنه و با ترس بسیار به پشتش نگاه میکند. چشمانی قرمز میبیند که برای ...
شنبه 22 مهر 1396 07:32 ب.ظ
شانو بهش میگه :یه روز که یه نینجا تمام عیار شدم اون موقع بهت میگم
اون رفت وشانو یه حس عجیبی داشت شاید حس ترس بود شاید ....
زود باشین ادامش با شما!
پنجشنبه 9 شهریور 1396 08:48 ق.ظ
عاقا ادامه بده دیگه.اصلا آپ نمیکنی تابستان تموم شد دیگه!
سید دانیال آصفاوووووه داداش کجای کاری تو وبلاگ کلا پررررررررر
شنبه 21 مرداد 1396 11:26 ق.ظ
شانو ادامه میدی یا نه؟
سید دانیال آصفحال ندارم
دوشنبه 16 مرداد 1396 02:37 ب.ظ
خودم ادامش می دم شانو به ترتیب کاتانا همون شمشیر نینجا و یک چوب بلند که اگه دکمش رو فشار بدی یک خنجر ازش می زنه بیرون و یک داس برداشت که با زنجیر به یک وزنه وصل بود.
دوشنبه 16 مرداد 1396 01:04 ب.ظ
من صلاح نینجایی بلد نیستم :| خودتون ادامه بدین این قسمتو بعدا من ادامه می دم
سید دانیال آصفعوکی من ادامه میدم
جمعه 6 مرداد 1396 11:55 ب.ظ
من ادامه می دم.
شانو نفس عمیقی کشید خودش را جمع و جور کرد و گفت حاظرم.و سپس شروع کرد تمام تکنیک هارا از گترد ها دفاع شخصی صلاح آکروبات و... را به دقت و مو به مو انجام داد. استاد دستی به ریش سفیدش کشید و گفت:۱۷ شدی قبولی یک سر از حرکت هات ایراد داشت که با مرور زمان بر طرف می شه تو آلان رفتی کیو۸ بن لطفا سایزشو بگیر و براش لباس و کمربند بدوز.
چند ماه گذشت و شانو کاملا به فنون نینجا مسلط شده بود حالا وقت انتخواب صلاح بود که چه صلاحی رو به عنوان صلاح اصلی تمرین های خودش قرار بده.

دانیال خودت ادامش رو بده به جز تفنگ سه تا صاح نینجایی برای شانو انتخواب کن.
سید دانیال آصفOK
جمعه 6 مرداد 1396 11:36 ق.ظ
شانو با تعجب گفت:چی؟واقعا!
استاد چین چانگ چو با آرامش گفت:بله.آماده ای؟
شانو گقت:اوه...آره!
استاد کارشو شروع کرد.شانو با دقت بیشتر به حرف های استاد گوش میکرد و یاد میگرفت.بعد استاد گفت:خوب...ببینم تو یاد گرفتی یا نه؟قراره ازت امتحان بگیرم.
شانو گفت:چشم.
بلند شد و رو به رو استاد ایستاد...
هیچ صدایی نبود...جز نفس های استاد و شانو...شانو کمی استرس داشت ولی این استرس،کاری کرد که تمرکز رو از دست بده...بن داشت به شانو نگاه میکرد.شانو هر کاری کرد که استرسش بر طرف بشه اما این اتفاق نیوفتاد...استاد گفت:آماده ای؟...

ادامه با شما
سید دانیال آصفایول
پنجشنبه 5 مرداد 1396 10:45 ب.ظ
یادش بخیر من با دوستم احمد همین کار رو می کردیم خیلی خوش می گذشت.
سید دانیال آصف
پنجشنبه 5 مرداد 1396 10:44 ب.ظ
من ادامشو می دم. بن به آرامی جلود آمد و به شانو تعضیم کرد و گفت: سال ها پیش فردی که اسم خودش رو جیسون گذاشته بود به شهر آمد اون گفت که می خواهد همه رو ثروتمند کنه همه رو خوش بخت کنه فقط با یک فلوت.
شانو با تعجب پرسید:فلوت.
بن ادامه داد:آره و اون شروع کرد به فلوت زدن. فلوتش قدرت افسون گری داشت و همه مردم شهر منجمله من رفتیم دنبالش و بعد نفهمیدیدم چی شد که خودمون رو داخل یک آزمایشگاه دیدیم و بعد یک صدای مهیب و نور شدید آمد. هر کسی که قدرت نداشت مرد و اونایی که قدرت داشتن بی قدرت شدن.
استاد پیر دستی به ریش سفیدش کشید و گفت:برای همین تو باید نینجا یاد بگیری شانو.
سید دانیال آصفایول
چهارشنبه 4 مرداد 1396 12:58 ب.ظ
فعلا گیر کردم ناری ادامه بدههههه
سه شنبه 3 مرداد 1396 06:02 ب.ظ
شانو دستاشو مشت کرد و ژست مبارزه گرفت.مشت رو با سرعت به جلو برد که استاد با سرعت و چاپکی عجیبی دستشو آورد جلو و مشت شانو رو خنثی کرد.بعد هم دستشو گرفت و محکم کشوندش و شانو رو انداخت زمین.
شانو بلند شد و خاک لباسشو تکوند:هنوز خودمو گرم نکرده بودم!
استاد:پس الان آماده ای؟
شانو پرید و یه پاش رو دراز کرد و خواست به استاد لگد بزنه،که استاد دوباره با تکنیک های خاص خودش پای شانو رو گرفت و انداختش زمین،بعد کمی مکث گقت:دیگه بسه.
شانو بلند شد.گفت:باشه!تو بردی!استاد چو پشت کرده بود.
-تاحالا با خودت فکر کرده بودی که اگه کسی خواست با فنون رزمی بهت حمله کنه چیکار کنی؟استفاده از قدرات کنترل عناصر!اما اگه این قدرت ازت گرفته شد چی؟
_چجوری گرفته بشن؟؟این قدرات تو ذات منن!
_اشتباه میکنی...بن،(Ben) بیا اینجا.
_بله استاد.
یه خارپشت اومد.شانو شناختش،همونی که تو خیابون هم باهم صحبتشون شد.اما از حضورش در اینجا تعجب کرد.
استاد چو:بن،نشونش بده.
_چشم استاد...
.
.
.
ادامه با دوستان:)
سید دانیال آصف دوستان اون خارپشت رو(Ben) یه آدم در نظر بگیرید!!!!
سه شنبه 3 مرداد 1396 02:33 ب.ظ
دوستان تا اینجا خیلی خیلی عالی پیش رفتین،به همین روال ادامه بدین:)
سه شنبه 3 مرداد 1396 02:20 ب.ظ
خیلی باحال شده
اما من ذهنم نمیقده
نمیتونم ادامه بدم
سید دانیال آصفاشکال نداره:)
سه شنبه 3 مرداد 1396 11:49 ق.ظ
من ادامه می دم
امکان نداشت اون استاد باشه ... این نفله!!؟
پیرمرد همونطور که دستاشو پشت خودش قفل کرده بود گفت : اینجا چیکار داری؟
شانو که یه جورایی به خودش قبولونده بود که اون استاد چین چانگ چو نیست گفت : من دنبال استاد چین چانگ چو می گردم.
پیرمرد سری تکون داد : اوهوم ... خب متاسفانه باید رشته ی افکارتو پاره کنم و بگم که کسی که الآن رو به روت ایستاده همون مرده ... استاد چین چانگ چو هستم!
از توی صورت شانو می شد تعجب رو تشخیص داد
پیرپرد قبل از اینکه شانو حرفی بزنه گفت : می دونم! هرکسی که به اینجا میاد اولش تعجب می کنه که من رو می بینه اما برای اثبات این که من استادم چطوره یه مبارزه ای انجام بدیم ...
و بعد دستش رو به جلو میاره : هوم ؟
....
ادامه با شما بچک ها
سید دانیال آصفGreat
سه شنبه 3 مرداد 1396 11:03 ق.ظ
خوب من ادامه میدم

و بدون این که چیزی بگه،رفت.
خیابان خلوتی بود،کسی نبود جز شانو.شانو داشت به آدرس کارت نگاه میکرد که یه وقت اشتباهی نره.
بلاخره رسید.یه زیر زمین بود،در رو باز کرد و از پله های فلزی زنگ زده پایین اومد.یه چراغ روشن بود.هیچ کس نبود،فقط شانو بود...
ناگهان صدای قدم های آروم با صدای چوبی به گوش شانو میپیچید...توی تاریکی نمیشه دید که این فرد کیه؟
کمی نزدیک شد و نور چراغ به چهره پیر بر خورد شد...شانو یه کمی تعجب کرد...اون...استاد «چین چانگ چو»ـه؟یا نه؟
...

شانو چطوره؟خوفه یا نه؟ادامش با شما دوستان
سید دانیال آصفعالیه،عالی
دوشنبه 2 مرداد 1396 11:46 ق.ظ
خب مثل که فعلا کسی قرار نیست ادامه بده.من ادامه میدم:
_____
شانو:دیگه نمیخوام ازش حرف بزنی،دیگه هرچی بوده گذشته.من باید به کارم برسم.
_باشه.فقط قبل از رفتنت،این کارتو بگیر.
طرف مقابل شانو یه کارت بهش داد،و همونجا در تاریکی محو شد.شانو کارت رو خوند.روش نوسته بود:
آموزش رایگان فنون رزمی
توسط استاد چین چانگ چو(یه اسم من درآوری!!)
آدرس:خیابان فلان،کوچه فلان و...
شانو نگاهشو از کارت ورداشت و به روبروش نگاه کرد و بعد کمی مکث،گفت:باید یه سر برم...
.
.
.
ادامه با شما
شنبه 31 تیر 1396 09:47 ق.ظ
شانو برمیگرده و با یه آدم روبه رو میشه. یه آدم که خوب میشناستش.اون آدم هم شانو رو خوب میشناسه.
شانو: تو اینجا چیکار میکنی؟
_ چیه؟ انتظار نداشتی؟ دوس داشتی تا ابد توی همین چهره ی دلفریبت مردم رو گول بزنی و خودتو قهرمان نشون بدی؟ این شهر باید یه روزی بفهمه قهرمانش قبلا چیکاره بوده..
_ اون ماجرا مال خیلی وقت پیشه. من بارها تاوانش رو پس دادم...واسه همینه که الان مجبورم بدون اینکه چهرمو نشون بدم به مردم کمک کنم.
_ آره ... میدونم که چه بلایی سر صورتت اومده. اما تو مثل اون درد نکشیدی....!
__________________
همینقدر از دستم بر اومد
سید دانیال آصف
شنبه 31 تیر 1396 05:22 ق.ظ
خیلی ایده جالبیه!خوشم اومد^_^
فعلا بزار بچه ها نطر بدن داستانو ادامه بدن
سید دانیال آصف
شنبه 31 تیر 1396 12:33 ق.ظ
... شانو!
خارپشت مشکی رویی که تاحالا جلوی خیلی از مجرمای شهر رو گرفته! شانو راهشو پیش می گیره و به جلو نگاه می کنه ... سنگای جلوی پاشو مث توپ فوتبال شوت می کنه و پیش می ره. یهو زیر نور یکی از تیر های چراغ برق می ایسته ... احساس می کنه که یکی داره تعقیبش می کنه
- فقط توی شهر با این قیافه قدم بزن و اعلام کن من قهرمانم ... باشه ؟
شانو بر می گرده و ...
ادامه با شما
سید دانیال آصف
شنبه 31 تیر 1396 12:10 ق.ظ
با این که اولین نفرم اما میخوام بعدا ادامه بدم:))))
حیف نون که میگن منم
سید دانیال آصف
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : سید دانیال آصف
موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :