تبلیغات
Sonic and avatar - sonic and avatar قسمت هفدهم
 
Sonic and avatar
شنبه 10 مرداد 1394 :: نویسنده : سید دانیال آصف
برو ادامه
که قسمت هفدهم اومد.

در قسمت قبل، من از بیمارستان مرخص شدم و با نارنیا ملاقات کردم و اگمن هم با رباتاش به من حمله کرد.ادامه:

یهو دیدم چند تا ربات به سمتم حمله ور شدن.چشمامو نیمه بسته گذاشتم و خیلی ریلکس گفتم:اوه.منو باش فکر کردم الان چیکار میکنه.نگو چند تا اهن پاره فرستاده.

با فلز افزاری همشون رو روی هوا نگه داشتم.

اگمن:همچین چیزی غیر ممکنه!تو قوی ترین خارپشتی هستی که تاحالا دیدم!

من:هه.دفعه بعدی با محاسبه کردن قدرت من بیا حمله کن!

با فلز افزاری همه رباتارو مچاله کردم و پرت کردم به نا کجا آباد.بعد پرواز کردم و رفتم بالای اگمن و یه دستمو مشت کردم و به اون یکی دستم میزدم و گفتم:میخوایی؟میخوایی مثل اون موقع نابودت کنم؟هان؟

اگمن در حالی که میلرزید گفت:همین الان میرم..فقط توروخدا با اون قدرتای فضاییت منو نفرست هوا..

و اگمن سریع از اونجا در رفت.اومدم روی زمینو باخودم گفتم:اعتماد به نفس این یارو رو اگه نوکیا 1100 داشت الان ایفون 6 بود.والا.

بعد رو کردم به نارنیا و گفتم:راستی نارنیا.سونیک اینا تورو دیدن؟؟

_نه من تازه وارد دنیای سونیک شدم.

_پس بریم باهات اشنا بشن.دستمو بگیر.

_دستتو بگیرم؟برای چی؟

_خودت میبینی.

-باشه.....:|

دستمو گرفت.بعد من سریع درجا زدم.

نارنیا:شانو؟حالت خوبه؟

و ناگهان سرعت برق رو گرفتم.دست نارنیا رو محکم گرفته بودم و با سرعت برق اونو با خودم اوردم.

نارنیا در حالی که هم ترسیده بودو هم هیجانی شده بود گفت:شاااانو!ولم کن!چراااا همچین میکنی!من تحمل همچین سرعتی رو ندارم!

منم گفتم:عادت کن بهش!حال میده!باید عادت کنی چون قراره چند بار این حس رو تجربه کنی!

نارنیا:نــــه!نمیتونم!دستمو ول کن!

_اخه تو میدونی من الان ولت میکنم چه اتفاقی میوفته؟

نارنیا یه نگاه به دور و برش کرد و دید هیچی معلوم نیست از بس سرعت دارم،سرش گیج رفت و گفت:باشه باشه باشه.بهش عادت میکنم.به شرطی که تو هم یکم رعایت منو کنی!

از توی جنگل داشتیم رد میشدیم.یهو یه نور به چشمام زد و من سریع ترمز کردم.

نارنیا:چی شد یهو؟

_فکر کنم یه زمرد بود.

_زمرد؟؟؟؟

_اره زمرد.

سعی کردم با قدرت سنگ افزاری اون زمردو پیدا کنم.یهو از بین برگ ها یه زمرد آبی اومد بالا.

گفتم:ایول یه زمرد آبی.رنگ مورد علاقم!

نارنیا گفت:بدیمش به ناکلز؟

_نـــــه!بدم به ناکلز که چی بشه؟من ای زمرد رو ماس خودم میخوام!بقول ذهتاب اینجی واس ماس!حالا من میگم این زمرد واس منس!

_خب بگو واس ماس باحال تر میشه!

_نخیر اگه بگم واس ماس یعنی واسه همس!ولی وقتی بگم واس منس یعنی فقط مال خودمه!

_حالا بیا به جای این بحثا بریم پیش سونیک اینا.

_بریم.

_ببینم نکنه میخوایی دوباره از اون دیوونه بازیا در بیاری؟

یه لبخند شیطانی بهش زدم.نارنیا هم گفت:نـــــــــــه!

و دوباره دستشو گرفتم و با سرعت برق دویدم.بدون این که هیچ توجهی بهش کنم،به سمت اون خونه دویدم.وقتی رسیدم،ترمز کردم.بعد رو کردم به نارنیا:خب نارنی...

دیدم نارنیا از حال رفته.گفتم:ناری!چه بلایی سررت اومده!ای بابا.....باز با این خرکی بازیام دردسر درست کردم.

یهو نارنیا چشماشو باز کردو داد زد:پخ!

بهش گفتم:ترسیدم مثلا؟

_خخخخخ خواستم انتقام بگیرم!

_اخه این چه وضع انتقامه..!میخوایی انتقام بگیری باید سرعت منو داشته باشی....

رفتم به سمت ازمایشگاه تیلز.نارنیا گفت:کجا میری؟مگه بنا نبود سونیک اینا با من آشنا شن؟

من گفتم:تو میخوایی برو باهات آشنا شن.من توی این آزمایشگاه کار دارم.

_خب اگه این طوره منم باهات میام.

رفتیم تو آزمایشگاه تیلز.

_تییییلز!کجاااایی!

یهو صدای تیلز اومد:من اینجام دارم روی این دستگاه کار میکنم.

رفتم به طرف صدای تیلز.

_عه. اینجایی؟این چه دستگاهیه؟

_چه میدونم بیکار بودم همینطوری واس خودم یه دستگاه چاپ غذا درست کردم.

نارنیا:چاپ غذا؟یعنی قابل خوردنه؟

تیلز:اره بابا.

_هر غذایی بخواییم؟

_اره.

من:خب تیلز من سفارش یه دستگاه رو دارم که برام بسازی.

تیلز:اول به من بگو این خانم کی باشن؟

من:این نارنیاست که تازه اومده اینجا.

تیلز:از اشنایی باهات خوشوقتم.

نارنیا:منم همینطور.

من:خب تیلز این دستگاهی که میگم رو بساز!

_چه دستگاهی؟

من:یه دستگاه میخوام که به اینترنت دنیای خودمون وصل بشه.

تیلز:خب ساخت همچین دستگاهی خیلی سخته.شاید چند ماهی طول بکشه.

من:برای من مهم نیست چقدر زمان میبره و چقد سخته.فقط من همچین دستگاهیو میخوام!

تیلز:باشه برات میسازم.

_خب ما بریم مزاحم تو نباشیم.

من و نارنیا رفتیم بیرون.نارنیا به حالت تعجب بهم گفت:دستگاهی که وصل میشه به دنیای خودمون...همچین دستگاهی برای چی میخوایی؟

منم براش قضیه ی استرونگ رو تعریف کردمو گفتم که میخوام قدرت ها و مهارت های باد افزاریو اب افزاریو اتش افزاریو رو به طور کامل یاد بگیرم.تا بتونم راحت تر شکستش بدم.

رفتیم توی خونه که سونیک اینا با نارنیا آشنا بشن.و نارنیا رو دیدن و ازش تعریف کردمو باهاش آشنا شدنو من زمرد گمشده رو بهش نشون دادمو تمام!

پایان قسمت هفدهم.

 





نوع مطلب :
برچسب ها : sonic and avatar،
لینک های مرتبط :
شنبه 10 مرداد 1394 04:32 ب.ظ
خخخخخ با حال بود دفعه بعدی یه ندا بده وقتی می خوای بدوی خخخخخخخخ
سید دانیال آصفخخخخخخ باشه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : سید دانیال آصف
موضوعات
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :